محمد امین میرفندرسکی

به نظر می آید نظر دادن در باره ی محمد امین میرفندرسکی مشکل باشد و هرکسی که او را از نزدیک می شناخت یک جنبه از مجموعه ای که او بود را بررسی می کند و آدم را به یاد مثال مولانا و فیل او در تاریکی می اندازد. او شخصیت ساده ای نبود که بررسی و درک شخصیت و مقامش آسان باشد. این مساله اگرچه سطحی نگری را توجیه نمی کند اما آدم را مهار و مشروط و مجبور می کند تا جنبه ای از تاریخ زندگی و اندیشه ی او را بیان کند.

چیزی که به من فشار می آورد تا به او فکر کنم و به دنبال سنتزی از او بگردم همکاری فشرده ای است که با او در موزه ی بزرگ خراسان - مشهد - کوه سنگی برای به روز کردن و اجرایی کردن پروژه ی او داشتم. مشکل کار در این است که شاید، بدون این که بدانم، بسیاری از ایده های معماری و شکل گیری فضایی معماری که در فکر من هست تداوم اندیشه ی اوست که پیوسته و به هر دلیل و بهانه ای پرداخت می کرد. جدا کردن فکر "من" از فکر او ممکن نیست. بدین معنا، او همه جا حضور دارد حتی گرچه پیدا نباشد، و این می تواند ندانسته ظلمی به او باشد که اندیشه ای از او را به نام خود بیان کنیم. در باره ی او باید گفت و نوشت چون خاطره ها دور و کدر می شوند و بعد برای گفتن و نوشتن دیر می شود.

فلسفه ی معماری

داریوش را می توان یک فیلسوف دانش معماری دانست. راه به او رسیدن مستقیم نیست. رفت و برگشت دارد. نمی دانم می توان گفت برای شناخت فکر او باید آلوار آلتو را خوب شناخت یا با شناخت داریوش می توان آلتو را شناخت. به هر حال، داریوش میرفندرسکی همان قدر کلی نگر بود که جزء نگر. یعنی همان قدر از کل به جزء می رفت و استنتاج می کرد که از جزء به کل و استقرا می نمود. در او یک رفت و برگشت دائم در برابر و در مورد هر مساله وجود داشت و این مطلب از عشق و همت او به دانستن و شناخت و بررسی و نقد ناشی می شد. دلیلش را نمی دانم. این که او در یک دوره ی گذار مهم در تاریخ ایران و جهان و معماری ایران رشد کرد و منسجم شد لازم است اما دلیل کافی نیست چون بسیارند کسانی که در همین دوره شکل گرفتند اما تا این درجه فیلسوف دانش معماری نشدند.

سفیست ها در قرون پنجم و چهارم پیش از میلاد مسیح، در تاریخ اندیشه ی تمدن یونان نقش مهمی در به زیر سئوال بردن اساطیر درهم و برهم و به زیر کشیدن خدایان انسان گونه و آنتروپوفورم المپ نشین داشتند. دلیل محکومیت سقراط به نوشیدن جام زهر نیز همین بود. آن ها همه چیز را نقد کردند تا به شناخت واقعیت دست پیدا کنند.

تجربه ی کار با داریوش نشان می داد که انسانی نبود که یک بار برای همیشه ساخته شده باشد. اگرچه اصول داشت و به آن ها پای بند بود اما تعصب نداشت که رفتارش را خشک و غیر قابل انعطاف کرده و پدیده ای را بسته بندی و یک بار مصرفش کند. برای ما که نسبت به او ظرفیت کمتری داشتیم این رفتار او خسته کننده و در موارد یا مراحلی بسیار خسته کننده می آمد... زیرا او قادر بود مطلب و مساله ای را که همین دیروز به نتیجه رسانده بود، فردا زیر سئوال ببرد. و این کار را با دلیل انجام دهد نه به این خاطر که شخصیت شکاکی داشته باشد.

مثالش همین که پروژه ی موزه ی بزرگ خراسان - کوه سنگی - مشهد، از 14000 متر سطح زیر بنا، رفته رفته به 18000 متر رسید و پروژه ی اجرایی آن به اتمام رسید و نمایندگان سازمان میراث فرهنگی، در جلسات مکرر و پیوسته نیز آن را پذیرفتند، اما بلافاصله داریوش آن را زیر سئوال برد و سطح زیربنا به 20000 متر مربع رسید. در حقیقت سه پروژه ی اجرایی تمام و کمال انجام شد. سازمان میراث فرهنگی مشکل افزایش هزینه ی آن را به صورت دیگری بیان کرد و کوچک کردن آن به سطح تقریبی 16000 متر را تحمیل نمود، و شاید همین موضوع باعث شد شک بر داریوش حاکم شود و بعدها پله هایی را که از نخستین ایده ی او در دو شکاف عمودی حجم به کف استوانه می رسیدند حذف کند، و شاید، به همین دلیل، یک طبقه ای که، پس از بررسی مجدد تناسبات ساختمان قصر خورشید و به اصرار من اضافه کرده بودیم را نیز حذف کند. حدس می زنم برای دل حساس یک معمار فیلسوف مثل او کار آسانی نبود و زخمی بر دلش بوده باشد. نه به تقصیر او، که به دلیل کوچک شدن کل موزه و کاهش قطر استوانه ی آن، زیرا اجزاء آن، مانند پله ها، نمی توانستند با همان ضریب کوچک شوند. بارها صحبت کردیم که اگر یک انسان لاغـر شود از حجم استخوان بندی او کاسته نمی شود و اگر کل موزه کوچک شود اجزاء آن، که با اندام و رفتار آدم ها مقیاس استاندارد یافته اند، به همان نسبت نمی توانند کوچک شوند، و عاقبت عنصر شاخص مهمی مانند پله های کف استوانه حذف شدند. مبارزه ی جدی و رفت و برگشت پیوسته با مسئولین سازمان میراث فرهنگی در این باب فایده نداشت و آن ها داریوش را به کارهای عجیبی مانند تهیه ی دو دفترچه برای هزینه ها و ماتریال ها واداشتند.

کوچک شدن موزه دردناک بود. هم موزه دردش گرفت و هم خالق آن. موزه ماند، میراث فرهنگی هم به عنوان یک دستگاه باقی ماند اما داریوش درد را تحمل نکرد. منظور از دستگاه هم همان چیزی است که آدم هایش می آیند و می روند اما دستگاه، بی تفاوت و بی احساس باقی می ماند. آدم ها هم هرچه حساس تر باشند در برابر چرخ دنده ها و مکانیزم های آن زودتر از پا در می آیند و هرچه بی احساس تر و باری به هر جهت تر و لا ابالی تر، راحت و بدون نقد، کار محول شده را ادامه می دهند.

آنچه که مورد نظرم هست نقد رفتار میراث فرهنگی نیست که کردم و جا دارد بکنم، بل این است که چگونه داریوش، با بررسی دائم جزء به جزء موزه، اندازه گیری نیاز ها و رفتارها و حرکت اندام ها در آن، به ضرورت تغییر در مقیاس ها پی می برد و از این مسئولیت شانه خالی نمی کرد، یا به عبارتی مسئولیت این بررسی و تغییر برای بهینه سازی را " به جان" می خرید و هیچ چیز به اندازه ی این گونه نقد دائم و پیوسته برایش اهمیت نداشت و ما را کاملا پشت سر خاک داد و جا گذاشت.

داریوش میرفندرسکی و سنت؛

در پس این استقراء، استنتاج وجود داشت. نمیدانم آیا در دیالکتیک به کدام جنبه بیشتر می توان ارزش داد اما بدون شک موزه ی بزرگ خراسان از جزء به کل نرسید. کل داستان را داریوش یکجا حس کرد، درک کرد، تجسم نمود، احتمالا با فتانه شور کرد و یا باهم به چنین نتیجه ای رسیدند و مصمم شدند که کنار کوه سنگی مشهد، یادی از کلات نادری و از نادرشاه افشار و مزارش در مشهد و معماری کاخ خورشید بکنند.

چرا شکل معارانه ی یک موضوع واحد می تواند متفاوت باشد؟ چون که یک موضوع واحد از جنبه های گوناگون درست شده؟ آیا به شخصیت معمار بستگی دارد؟ به سلیقه او؟ . سلیقه ی او به دانش و فرهنگ او؟ در علم پزشکی مقوله و کشفی به نام واکنش های مشروط پژوهشگر روسی، پاولف داریم. واکنش یک معمار در برابر یک موضوع بغرنج و پیچیده، یا یک کمپلکس، مشروط است؟ به چی چیزهایی مشروط است؟ به دانش! کسانی هستند که بنا بر دانش و شکل گیری فرهنگی خود، نافی سنت هستند. " سنت مال گذشته است. زنده باد نو و نوآوری!". بسیار خوب. این می تواند یک قطع ارتباط با شکل معماری گذشته باشد. اما می تواند با حکمت و دلایل آن نیز قطع رابطه کند. همین جاست که دچار " از خود بیگانگی" می شویم. و حالا که باز تولید انرژی در جهان از مصرف فزاینده به نسبت 12 به 14 عقب افتاده و دائم از مایه می گذارد و تحلیل می رود ما به فکر احیاء کاریزها و قنات ها و خانه های دو طبقه و حیاط افتاده ایم. به یاد سیکل گردشی تولید، مصرف تفاله و باز تولید گذشته ی ماقبل سرمایه داری افتاده ایم و آن را در سنت چند هزار ساله ی تاریخ تمدن بشر جستجو می کنیم، حکمتی که سرمایه داری مدرن به یک باره و با کمک روشنفکران مان به دور انداخت.

لئوناردو ریچـّی، آرشیتکت بزرگ و استاد داریوش و فتانه و سیروس و بسیاری از معماران خوب، یا نامی ایران، عاشق کاشان و شهری که زیر زمین تداوم داشت، می پرسید تفاوت میان کلیسا با مسجد چیست؟ و خود پاسخ می داد "کلیسا محور دارد و خطی است، اما مسجد متمرکز است". هرکدام این دو نیز منتجه ی تاریخ و فرآیند تولید و انسجام خود اند. این ها دور ریختنی نیستند. انسان اکولوژیک نیز دور ریختنی نیست. ما توانایی تبدیل شدن به ماشین را نداریم. دلیل سنت باید زنده نگهداشته شود و در دانش نوین و فن آوری ترکیب گردد. شلختگی و هرج و مرج در معماری هم مانند هر چیز دیگری حدی دارد. داریوش میرفندرسکی نگذاشت این حد به یک اجبار تبدیل شود و به اختیار راه بازنگری در شکل و دلیل متمرکز بودن معماری کاخ خورشید و داستان و تارخ آن و ترکیب سنت در شکل ها، راه حل ها و عناصر مدرن را انتخاب نمود تا پروژه ی موزه بزرگ خراسان موفق از کار دربیاید. او مشکلترین راه را انتخاب کرد زیرا یک معماری مدرن که بخواهد و جرات داشته باشد خود را با سنت و حکمت و دلایل آن مشروط کند راه مشکلتری را نسبت به یک معماری مدرن صاف و ساده انتخاب می کند، زیرا مشروط است و مانند یک پرتره، کوچکترین اشکال یا عیب و ایراد بلافاصله به نظر می آید، تا دریک منظره.

یکی از دلایل اینهمه سبک سنگین کردن مقیاس ها و اندازه های این پروژه نیز انتخاب داریوش و فتانه در ساختار متمرکز و سنتی آنست. مانند کریستالیزاسیون یک مایع خاص تحت فشار و تحت حرارت است. یک فیزیک- شیمی دان زمین شناس می تواند دلایل شکل پذیری کریستال ها را توضیح دهد. باری به هر جهت نیست. افسار گسیخته نیست. دلیل دارد و بیرون از آن وجود خارجی ندارد. سنگ هایی که در فلان دره ی آمریکا "راه می روند" نیز دلیل دارد، و فهمیدنش سخت است. اگر آن را هنوز نفهمیده ایم دلیل بر عدم وجودش نیست. زیبایی در کل است. زیبایی در جزء است. زیبائی در اجزاء یک کل است. در دلیل یک کل است. یک فکر پژوهشگر دائم مانند یک پاندول، میان آن ها رفت و آمد می کند و مشاهدات خود را ثبت و به نتیجه می رساند. دانش ایتالیا و انگلستان، دو کشور تقریبا محافظه کار، بخصوص دومی، که سنت را به این آسانی به دور نمی ریزند و برای هرکاری مفصل و پیوسته به آن ها باز می گردند، بدون شک در داریوش اثر بسیار داشت و او نیز، کنار فتانه، در جستجوی تاثیر آن در معماری مدرن ایران بود.

یکی از همکاران داریوش و فتانه معماری پروژه ی بانک صادرات را "سهل و ممتنع" ارزیابی کرده بود. این پروژه اگرچه سنتی نبود اما از کریستالیزاسیون و از روند طبیعت حکایت داشت. آن را بخاطر بیاوریم. و دلیل "سهل و ممتنع" بودنش را برملا کنیم. توضیح دهیم. حکمت فرآیند طراحی به دست می آید. شاید آن زمان هنوز دوره ی درک آن نوع پروژه فرا نرسیده بود... اکنون می توان آن پروژه را نیز بازنگری نمود. آن را حس کرد. تجسم نمود. درک کرد. به هرحال، یک پروژه می تواند تابع اتفاق باشد، یا تابع طبیعت باشد، تابع نظم یا بی نظمی طبیعت باشد. تابع اتفاقی زود گذر در طبیعت باشد. هرم جیزه تابع یک نظم کامل فضایی است. یک الماس تابع خلوص کربن در شرایط خاص است. یک اتفاق نیست. معماری ما به کدام جنبه نزدیکتر می شود؟ و کدام جنبه از انعطافی بیشتر برخوردار است؟ و آیا انعطاف همیشه لازم است؟ هرچه باشد دلیل خود را دارد. درک دلیل و دلایل آن درک فلسفه ی آنست. کسی که پیوسته برای درک و فهمش کار کند و برای آن، به دانش جهانی آن رجوع کند و آن را به نقد بکشاند، فیلسوف آن دیسیپلین یا دیسیپلین ها می شود. اگرکسی بتواند آن ها خوب و کامل درک کند، ملکول های وجودش به همان شکل در آمده و نسبت به آن ها مانند یک دیاپازون رفتار می کند و از آن دانش خلاصی و جدایی ندارد.

به نقل از : وب سایت انجمن مفاخر معماری ایران

رده بندی مقاله: 
معماران و شهرسازان مرتبط: